اینکه کمتر اینجام قاعدتاً دلیل بر اینه که برون ریزی ندارم! یا اگر هم چیزی هست، انقد فکرم مشغوله که ازش چشم پوشی میکنم!یه چشمه ی خشک دارم که با نوشتن غریبه ست! ولی! ولی...ولی دیوانه وار داره رویا بافی میکنه...به نظرم تا یه سنی و یه جایی دنبال اینی که غماتو تسکین بدی! اما یه جایی توی زندگی میرسی که غمات میشن اولویت چندم و ترس هات قد علم میکنن!راستی! کاش میشد از ترس هام صحبت کنم... بدجوری دارم باهاشون سر و کله میزنم و فقط باید صبور باشم! اما فعلا نمیشه به زبون آوردش...کاش یک شبه همه چی نابود نشه... همین..."بنویسید مجتبی! بخوانید ایوب..."